تبلیغات
گروه آموزشی زبان موچش - بانک سؤالات نوبت اول
 
گروه آموزشی زبان موچش
English is easy as A B C 's
 
 
سه شنبه 12 دی 1396 :: نویسنده : منیژه حسنی
برای دریافت و دانلود سؤالات نوبت اول از هر پایه همراه فایل صوتی به ادامه مطلب مراجعه کنید.











     















نوع مطلب : vision، بانک سؤالات، آموزشی، 
برچسب ها : بانک سؤالات، نمونه سؤال پیش دانشگاهی، نمونه سؤال پایه یازدهم، نمونه سؤال پایه دهم، فایل صوتی یازدهم، فایل صوتی دهم، نمونه سؤال زبان هفتم،
لینک های مرتبط : کانون فرهنگی آموزش، بانک نمونه سؤالات مدارس، دفتر تألیف،


جمعه 13 بهمن 1396 10:51 ق.ظ
سلام و درود
چهارشنبه 4 بهمن 1396 10:25 ب.ظ
سلام اپم
یکشنبه 1 بهمن 1396 08:57 ق.ظ
داستان من و چشم تو شنیدن دارد
خواب این فاصله تعبیر رسیدن دارد

پیچک خاطره ی موی تو در دامن باد
نقش این پرتره در سینه کشیدن دارد

گفتی از ساعت دیدار و ببین عقربه را
در پی ثانیه ها شوق دویدن دارد

گرچه یک باغ پر از وسوسه ی بوی گلی
بوسه از غنچه ی لب های تو چیدن دارد

لب به لب گفتم و ای کاش که قسمت بشود
طعم لب های اناری که چشیدن دارد

ناز معشوقه ی ما گر چه گران است ولی
هر چه این عشوه گران تر که خریدن دارد

عاشقت هستم و ای کاش تو هم می بودی
گفتن این خبر و چشم تو دیدن دارد

علی نیاکوئی لنگرودی


سلام و صبحتون پر امید
سه شنبه 26 دی 1396 08:21 ب.ظ
سلام

بلاگفا بعضی وقت ها بازی در می آورد

یکی از کامنت هاتون ثبت شد
سه شنبه 26 دی 1396 08:20 ب.ظ
خنده ات طرح لطیفی ست که دیدن دارد
ناز ِ معشـــــوق دل آزار خــــــــــریدن دارد

فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق
چشم سبز تو چه دشتیست! دویدن دارد

شاخه ای از سر دیوار به بیرون جسته
بوسه ات میوه ی سرخیست که چیدن دارد

عشق بودی وَ به اندیشه سرایت کردی
قلب با دیـــــدن تو شور تپیدن دارد

وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
عاشقی بی سر و پا عـــــزم رسیدن دارد

عمق تو دره ی ژرفیست مرا می خواند
کسی از بین خودم قصـــد پریدن دارد

اول قصه ی هر عشق کمی تکراریست!
آخـــــر ِ قصه ی فرهـــــاد شنیدن دارد

کاظم بهمنی
یکشنبه 24 دی 1396 11:43 ق.ظ


سلام


درِ میخانه بروی همه باز است هنوز

سینۀ سوخته در سوز و گداز است هنوز

بی نیازی است در این مستی و بیهوشی عشق

درِ هستی زدن از روی نیاز است هنوز


شنبه 23 دی 1396 10:41 ب.ظ
سلام علیکم


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
ورجز،اینش جامه ای باید .
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای

اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .



مهدی اخوان ثالث (میم . امید)
شنبه 23 دی 1396 09:20 ب.ظ
گاهی سکوت میکنی
چون انقد رنجیدی
که نمیخوای حرف بزنی
گاهی سکوت میکنی
چ.ن واقعا حرفی برای گفتن نداری
سکوت گاهی یک اعتراضه
و گاهی هم انتظار
اما بیشتر وقتها سکوت
برای اینه که هیچ کلمه ای نمیتونه
غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنی
و این یعنی همون حس تنهایی
شنبه 23 دی 1396 11:56 ق.ظ
می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش


می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه



می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال



ناله می لرزد..می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید



عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل




فروغ فرخزاد
جمعه 22 دی 1396 01:00 ب.ظ
ای کاش یاد بگیریم برای خالی کردن خودمون کسی رو لبریز نکنیم....!
جمعه 22 دی 1396 11:38 ق.ظ
خودت را به هیچ زبانی برای كسی ترجمه نكن آنكس كه دوستت دارد باید همه آنچه كه هستی را از لا به لای حرف های نگفته ات از عمق نگاه ساده ات از حسادت دستهای مهربانت بفهمد آدمها رااز روی عکس هایشان نشناسید… آدمها ازبی حوصلگی هایشان… ازخستگی هایشان… ازدلتنگی هایشان … ازغصه هایشان… عکس نمی گیرند!



با احترام خدمت شما سلام عرض می کنم

انشاءالله هر کجا هستید حال شما خوب باشد.

از حضور و دیدنگاه زیبایتان سپاسگزارم
پنجشنبه 21 دی 1396 09:35 ب.ظ
خیلی عالی مرسی.
پنجشنبه 21 دی 1396 09:02 ق.ظ
سلام به شما
ارادت از ماست
پنجشنبه 21 دی 1396 09:02 ق.ظ
ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای
قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه

حافظ



چهارشنبه 20 دی 1396 11:53 ب.ظ
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد
لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد
رحمی که به این غمزده‌اش بود نماندست
لطفی که به این بی سرو پا داشت ندارد
آن پادشه حسن ندانم چه خطا دید
کان لطف که نسبت به گدا داشت ندارد
گر یار خبردار شود از غم عاشق
جوری که به این قوم روا داشت ندارد
وحشی اگر از دیده رود خون عجبی نیست
کان گوشه‌ی چشمی که به ما داشت ندارد
چهارشنبه 20 دی 1396 11:37 ب.ظ
سلآم

ممنون از حضور صیمآنه و پرمهرتآن

و ممنون از کآمنتهآی زیبآتون
چهارشنبه 20 دی 1396 09:46 ب.ظ
نه ابری ست، نه آفتابی

هوای تو را

هیچ کس پیش بینی نکرده ست



سیدعلی میرافضلی
چهارشنبه 20 دی 1396 03:23 ب.ظ
#شادترین‌رنگ‌را‌امروزبه‌زندگی‌بزن

نگاه مهربانت صورتی
اندیشه ات سبز
آسمان دلت آبی
و قلب مهربانت طلایی

#زندگی‌زیباست
#اگرآن‌رابه‌زیبایی‌رنگ‌بزنیم
چهارشنبه 20 دی 1396 11:33 ق.ظ
برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما میگذرند
تا به ما درس هایی بیاموزند
که اگر می ماندند
هرگز یاد نمیگرفتیم
سه شنبه 19 دی 1396 07:42 ب.ظ
تمام آنچه از زندگی می خواهم:

یک غروب پنجشنه پاییزیست...

با پنجره ای رو به درخت ها و کلاغ ها...

و هوای بهاری اردیبهشت...

با یک فنجان چای تازه دم...

با یک موسیقی دلخواه...

و خیالی از بابت همه چیز...

سخت...

آسوده است...

سه شنبه 19 دی 1396 04:04 ب.ظ
ازتو می پرسم دوست چه خبر ازدل من؟

که تو بهتر دانی که چه کردی بامن

تو شکیبا بی شکیبم کردی

بنگر آنقدر غریبم کردی که شبی ازشب ها

من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم

بازهم می گویی.انتظارروزی می ستاند پایان

باز هم می گویی جای پای امید

مژده پایانی نیک باشد شاید

باز هم می گویی که همینها باید

باز هم می گویی که نباشد حرف

مجمر صبرلب تا لبالب پرشد

این تلاطم آخرسر به طغیان بگذاشت

از برای گفتن ونباشد هرجا ازبرای رفتن

انجمادم را باز هم متهم میسازی

و خروشم از رکودم پرسید

توچرا مدت هاست هیچ پیدایت نیست

نه مگر روزی تو به نبردم بودی

من از تو ازتو میپرسم دوست

از تو ای دغدغه ساز

از تو ای شور افکن

تو چه کردی بامن تو چه کردی بامن

که غریبانه ترین شعرزمین راگفتم


منتظر حضور پرمهرتآن هستیم. . .
سه شنبه 19 دی 1396 02:59 ب.ظ
سلام و عرض ادب.روز شما بخیر.
متشکرم از کامنت های زیبا ای که انتخاب می کنید برنامه یه مربوطه به نام هوش برتر در شبکه نسیم از شنبه تا چهارشنبه پخش ساعت 11 شب می شود و تکرار هر 6 ساعت یکبار
یکشنبه 17 دی 1396 08:48 ب.ظ
سلام و درود




محبت پیامبر به فرزند

روزى رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله نشسته بود و یكى از فرزندانشان را روى زانوى خود نشانده و مى بوسید و به او محبت مى كرد.
در این هنگام مردى از اشراف جاهلیت خدمت رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله رسید و به آن حضرت عرض كرد:
من ده تا پسر دارم و تا حال هنوز هیچكدامشان را براى یك بار هم نبوسیده ام .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله از این سخن چنان عصبانى و ناراحت شدند كه صورت مباركشان برافروخته و قرمز گردید، آنگاه فرمود:
(( من لا یَرحم لا یُرحم ))
، آن كس كه نسبت به دیگرى رحم نداشته باشد خدا هم به او رحم نخواهد كرد. و بعد اضافه نمود:
من چه كنم اگر خدا رحمت را از دل تو كنده است .

اخلاق نیكو

امیر المؤمنین (ع) دو نفر اسیر را محضر رسول اللّه (ص) آورد، حضرت به اعدام هر دو فرمان داد، على (ع) یكى را گردن زد، و به طرف دیگرى آمد، در این بین جبرئیل نازل شد كه یا محمد خدایت سلام مى رساند و مى گوید: او را نكش او نیكو خلق و سخاوتمند است .

على (ع) دست نگاه داشت، یهودى علت را پرسید حضرت فرمود: این جبرئیل است كه چنین مى گوید، یهودى گفت: فرستاده خدایت چنین مى گوید! فرمود: آرى. یهودى گفت: به خدا قسم، در رابطه با دوستى خودم را مالك یك درهم هم ندانسته ام و در هیچ جنگى هم عبوس نشده ام، اشهد ان لااله الاالله و انك محمد رسول الله.

رسول خدا فرمود: این از كسانى است كه حسن خلق و سخاوتش او را به بهشتهاى پر نعمت كشید: «هذا ممن جره حسن خلقه و سخاوه الى جنات النعیم».
یکشنبه 17 دی 1396 03:28 ب.ظ
همه یِ ما باید کسی را داشته باشیم
که وقتی یک روز ،
روزِ ما نبود
بنشینیم رو به رویش و غرغر کنان از سیر تا پیازِ تمامِ بد بیاری هایمان را برایش تعریف کنیم
و او هم لبخند به لب گوش کند و پایانِ هر جمله مان بگوید
"حق داشتی پس اینقد عصبی بشی،
حالا ولش کن مهم نیست،
فدایِ سرت" .

میدانید آدم هرچقدر هم قوی باشد
باید کسی را داشته باشد
که حالِ بدش را بفهمد
که نگذارد
به حالِ خودش بماند
کسی که حالمان را به حالش گره زده باشد...
یکشنبه 17 دی 1396 10:47 ق.ظ




جامی از آب ازدستان ابری افتاد …

گلی خیس شد

کبوتری ترسید

کودکی خندید

ابر از همگی عذرخواهی کرد

آسمان بوی باران می داد




یکشنبه 17 دی 1396 10:43 ق.ظ
شادی همیشه سهم ، خودت غم غنیمت است
شادی اگر زیاد اگر کم غنیمت است

معشوق شعرهای کهن گرچه بی وفاست
گاهی خبر بگیرد از آدم ، غنیمت است

ای خنده ات شکوفه ی زیتون رودبار
خرمای چشم های تو در بم غنیمت است

چشمان تو غنائم جنگی ست بی گمان
با من کمی بجنگ که این هم غنیمت است

گل های سرخ آفت جان پرنده هاست
در گوشه ی قفس گل مریم غنیمت است

شیرین قصه را به کلاغان نمی دهند
یک چای تلخ با تو عزیزم غنیمت است

آرش پورعلیزاده


سلام و روزتون بخیر
شنبه 16 دی 1396 11:24 ب.ظ
ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﻭﺳﻌﺖ ِ ﻧﺒﻮﺩﻥ ِ ﺗﻮ
ﺯﯾﺴﺘﻪ ﺍﻡ ،
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻣﺪﻧﺖ ، ﺩﺭﺩﯼ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻭﺍ ﻧﻤﯽ
ﮐﻨﺪ !!
ﻧﯿــــﺎ !!
ﻣﺪّﺗﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺠــﺎﯼ ِ ﺗـــﻮ ،
ﺑــﺎ ﺟــﺎﯼ ِ ﺗــﻮ ، ﺍُﻧﺲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ !

شنبه 16 دی 1396 08:37 ب.ظ
زندگیه دیگه؛
گاهی خسته ات میکنه، خیلی خسته ات میکنه؛
اونقد که دوس داری خودکارتو بزاری لای صفحاتش
یه مدت بری سراغ خودت
هیچ كاری نکنی، با هیچکی حرف نزنی

، حتی نفسم نکشی
اما مشکل اینجاست بعد که برمیگردی

میبینی یه نفر خودکارو از لای کتاب زندگیت بیرون کشیده
و تو هم یادت نمیاد کدوم صفحه بودی
گم میشی
و هیچی توو دنیا بدتر از این نیست

که ندونی کجای زندگیتی...!

شنبه 16 دی 1396 06:03 ب.ظ
حرفی از آسمان نیست،
حرفی ازینکه آغوشت را بغل کنم و اوج بگیرم نیست...
این پرنده همان شب رفتنت،
بالهایش را زیر باران جا گذاشت و خانه نشین شد!
و زندگی در آنجا چشمهایش را بست
که هزار پرنده در پلک هایش غرق شدند!
حالا سالهاست این پرنده ی غمگین
مثل یک آدم معمولی زندگی می کند...
هر شب ماه را از خانه اش بیرون می کند
هر شب برای خودش دلتنگی دم می کند
هر شب با یک طعم جدید
نبودنت را به خورد رویاهایش می دهد!
عزیزم...
امشب هم بی بال و پر در خیالت اوج می گیرم
قرارمان سر ساعت گریه های همیشگی ام
امشب،
با طعم جدیدی از انتظار منتظرت هستم...


"صفا سلدوزی"
شنبه 16 دی 1396 10:51 ق.ظ
مرد روی میز رفت ، فریاد زد
همه سمت اون برگشتند،تمام كافه
تمام صداها خوابید و تنها صدای
لرزش پاهای او روی میز لق كافه میامد
كسی چیزی نگفت كسی از جایش بلند نشد
مرد ماشه را كشید و تنش مثل لخته ای گوشت
روی میز ولو شد ، چه صدای مهیبی
تقنگ درست زیر میز افتاد
زیر میزی كه حالا داشت از خون سرخ میشد
هیچ كس جلو نرفت ،هیچ كس چیزی نگفت
تنها من بودم كه اروم سمت اون رفتم
چشمانش باز بود و وحشت زده
با وحشتی ابدی انگار من رو میدید
تو مردمك های چشماش نگاه كردم
چقدر شبیه هر روز من بود
چقدر شبیه بقیه بود
بقیه ای كه هنوز با بهت نگاه میكردند
تمام ما یی كه اون روز تو اون كافه بودیم
یادمون هست دقیقا فریادی كه قبل از صدای
اسلحه شنیدیم رو ،هر شب قبل خواب
این صدا تو سر تك تك ما تكرار میشه
صدایی كه هنوز داره میگه :
ای كاش تمام این تاریكی را
میبلعیدم و سفیدی را بازدم میكردم
ای كاش طبیعت مرا پای درخت چند ساله ای
خاك كند تا من در روح جهان بیدار باشم
اون تو روح جهان بیدار ماند
همونطور كه تو تنهایی قبل از خواب ما
بیدار بود .

خوان لاستیكو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


این وبلاگ جهت اطلاع رسانی به همکاران زبان منطقه موچش استان کردستان و تمامی دوستان از سراسر میهن عزیزمان ، ایران می باشد.

مدیر وبلاگ : منیژه حسنی
نویسندگان
نظرسنجی
سلام به همه ی دوستان عزیز ....یک سؤال : به نظر شما کتاب های جدیدالتألیف تونسته جای کتاب های قدیمی رو بگیره؟خوشحال میشم پاسخ بدید.








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :