تبلیغات
گروه آموزشی زبان موچش - شیوه نامه درس پژوهی و شیوه نامه طراحی سؤال
 
گروه آموزشی زبان موچش
English is easy as A B C 's
 
 
چهارشنبه 16 اسفند 1396 11:10 ق.ظ
سلام وعرض ارادت قلبی

رور و روگار بر وفق مراد انشالله
چهارشنبه 16 اسفند 1396 01:08 ق.ظ
سلام

از حضور گرمتون ممنونم
یکشنبه 13 اسفند 1396 09:09 ب.ظ
فقط همین و از این بیشتر نمی‌خواهم
هم از تو هیچ در این رهگذر نمی‌خواهم

و هم حضور تو را، مختصر نمی‌خواهم

اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست

قبول کن که تو را رهگذر نمی‌خواهم

تویی که از من و پنهان من خبر داری

کسی که نیست ز من با خبر نمی‌خواهم

زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است

هنر شناسم و شبه هنر، نمی‌خواهم

بخواه تا اثری باز جاودانه شود

دقایقی که ندارد اثر، نمی‌خواهم

به عمر یک غزل حافظانه با من باش

فقط همین و از این بیشتر نمی‌خواهم



محمد علی بهمنی
یکشنبه 13 اسفند 1396 09:09 ب.ظ
سلام
خوبید

کم پیدایید؟
یکشنبه 13 اسفند 1396 07:52 ب.ظ
از کسانیکه با من میمانند سپاسگزارم

آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان میدهند

ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشکرم

آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست . . .
چهارشنبه 9 اسفند 1396 09:33 ب.ظ
میرزا تقی‌خان فراهانی (متولد ۱۱۸۶ – درگذشتهٔ ۲۰ دی ۱۲۳۰) مشهور به امیرکبیر، یکی از صدراعظم‌های ایران در دوره ناصرالدین‌شاه قاجار بود.[۱] اصلاحات امیرکبیر اندکی پس از رسیدن وی به صدارت آغاز گشت و تا پایان صدارت کوتاه او ادامه یافت. مدت صدارت امیر کبیر ۳۹ ماه (۳سال و ۳ماه) بود. وی موسس مدرسه دارُالفُنون بود که برای آموزش علوم و فنون جدید، به فرمان او در تهران تأسیس شد. همچنین انتشار روزنامه وقایع اتفاقیه از جمله اقدامات وی به حساب می‌آید. امیرکبیر پس از این که با توطئه اطرافیان شاه از مقام خود برکنار و به کاشان تبعید شد و در حمام فین آنجا به دستور ناصرالدین‌شاه به قتل رسید.

میرزا تقی فراهانی در سال ۱۱۸۶ در فراهان متولد شد. [۲] پدر وی کربلایی قربان نام داشت و آشپز قائم مقام فراهانی بود. وی در خانه قائم مقام تربیت شد و در جوانی توانست سمت منشی‌گری قائم مقام را به دست آورد

دوران حضور در دستگاه دولتی
وی پس از قتل گریبایدوف در ایران، از جانب دستگاه دولتی ایران ماموریت یافت تا برای عذرخواهی به نزد تزار روسیه برود. وی سپس ریاست هیاتی سیاسی را بر عهده گرفت و مامور حل اختلافات مرزی با دولت عثمانی شد. این ماموریت دو سال به طول انجامید و میرزا محمدتقی‌خان در این دوران به امیرنظام ملقب گشت. [۳] پس از مرگ محمد شاه قاجار در سال ۱۱۲۶ [۴]، وی در تامین هزینه عزیمت ولیعهد ناصرالدین‌شاه به تهران نقش مهمی ایفا نمود. وی در اوایل سلطنت ناصرالدین‌شاه به مقام صدر اعظمی دست یافت و لقب امیرکبیر را دریافت نمود. [۵] دلیل این انتصاب، حسن انجام وظیفه او در رساندن شاه به تخت پادشاهی بود. [۶] ناصرالدین شاه در آن زمان ۱۶ سال داشت.

امیرکبیر در ۲۶ بهمن ۱۲۲۷ برابر ۲۲ ربیع‌الاول ۱۲۶۵ ق. با عزت‌الدوله، خواهر ناصرالدین‌شاه ازدواج کرد
سه شنبه 8 اسفند 1396 11:55 ب.ظ
قلبی زیر سنگ



خلاصه کردن عالم خلقت در یک موجود، وبزرگ کردن یک موجود تامقام خدایی ،عشق ،یعنی این.

عشق درورد فرشتگان است بر کواکب.

جان آدمی چه محزون است هنگامی که حزنش از عشق است!

چه فقدان عظیمی است فراق موجودی که خود به تنهایی جان جهان است!

اوه!چقدر این نکته حقیقت دارد که موجودی که دوستش می داریم خدا می شود.

شبهه نیست که خدا هم به این خدای زمینی حسد می ورزید اگر خود بی چون و چرا جهان را برای جان،وجان را برای عشق نیافریده بود.
دوشنبه 30 بهمن 1396 11:52 ب.ظ
وب بسیار زیبایی داری
یکشنبه 29 بهمن 1396 09:51 ب.ظ
روز و شب چون غافلی از روز و شب
کی کنی از سر روز و شب طرب

روی او چون پرتو افکند اینت روز
زلف او چون سایه انداخت اینت شب

گه کند این پرتو آن سایه نهان
گه کند این سایه آن پرتو طلب

صد هزاران محو در اثبات هست
صد هزار اثبات در محو ای عجب

چون تو در اثبات اول مانده‌ای
مانده‌ای از ننگ خود سردرکنب

تا نمیری و نگردی زنده باز
صد هزاران بار هستی بی ادب

هر که او جایی فرود آمد همی
هست او را مرددون‌همت لقب

چون ز پرده اوفتادی می‌شتاب
تا ابد هرگز مزن دم بی‌طلب

طالب آن باشد که جانش هر نفس
تشنه‌تر باشد ولیکن بی سبب

نه سبب نه علتش باشد پدید
نه بود از خود نه از غیرش نسب

چون نباشد او صفت چون باشدش
خود همه اوست اینت کاری بوالعجب

گر تو را باید که این سر پی بری
خویش را از سلب او سازی سلب

بر کنار گنج ماندی خاک بیز
در میان بحر ماندی خشک لب

چون رطب آمد غرض از استخوان
استخوان تا چند خائی بی رطب

هین شراب صرف درکش مردوار
پس دو عالم پر کن از شور و شعب

مست جاویدان شو و فانی بباش
تا شوی جاوید آزاد از تعب

چون تو آزاد آیی از ننگ وجود
راستت آن وقت گیرد حکم چپ

از دم آن کس که این می نوش کرد
دوزخ سوزنده را بگرفت تب

همچو عطار این شراب صاف عشق
نوش کن از دست ساقی عرب

عطار
جمعه 27 بهمن 1396 11:48 ق.ظ
معلمی به یک پسر هفت ساله ریاضی درس میداد. یک روز که پسر پیش معلم آمده بود ، معلم میخواست شمارش و جمع را به پسرک آموزش دهد. معلم از پسر پرسید : اگر من یک سیب ، با یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدهم ، چندتا سیب داری ؟ پسرک کمی فکر کرد و با اطمینان گفت : چهار !
معلم که نگران شده بود انتظار یک جواب درست را داشت ؛ معلم با ناامیدی با خود فکر کرد : شاید بچه درست گوش نکرده باشه.
او به پسر گفت : پسرم با دقت گوش کن. اگر من یک سیب با یک سیب دیگه و دوباره یک سیب دیگه به تو بدم ، تو چند تا سیب داری ؟ پسر ناامیدی را در چشمان معلم می دید. او اینبار با انگشتانش حساب کرد. پسر سعی داشت جواب موردنظر معلم را پیدا کند تا بلکه خوشحالی را در صورت او ببیند اما جواب باز هم چهار بود و این بار با شک و تردید جواب داد : چهار ؟!!!
یاس بر صورت معلم باقی ماند. او به خاطر آورد که پسرک توت فرنگی خیلی دوست دارد. با خودش فکر کرد شاید او سیب دوست ندارد و این باعث می‌شود نتواند در شمارش تمرکز کند. معلم با این فکر ، مشتاق و هیجان زده از پسر پرسید : اگر من یک توت فرنگی و یک توت فرنگی دیگه و یک توت فرنگی دیگه به تو بدم ، چندتا توت فرنگی داری ؟
پسر که خوشحالی را بر صورت معلم میدید و دوست داشت این خوشحالی ادامه یابد دوباره با انگشتانش حساب کرد و با لبخندی از روی شک و تردید گفت : سه !!!
معلم لبخند پیروزمندانه ای بر چهره داشت. او موفق شده بود اما برای اطمینان دوباره پرسید : حالا اگه من یک سیب و یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدم ، چندتا سیب داری ؟
پسر بدون مکث جواب داد : چهار !!!
معلم مات و مبهوت مانده بود. با عصبانیت پرسید: چرا چهار سیب ؟؟؟
پسر با صدایی ضعیف و مردد گفت :«آخه من یک سیب هم تو کیفم دارم !
یکشنبه 15 بهمن 1396 09:10 ق.ظ



لبخند تو آورد هلالِ رمضان را
آسوده نمود این همه چشمِ نگران را

آموخت به چشمِ تو خدا پلک زدن را
تا قلبم از او یاد بگیرد ضربان را

از چشم تو آن آتش و از چشم من این آب
کردند یکی نقطۀ جوش و میعان را

هرچشمِ تو یادآورِ یک نصفِ جهان است
در چشم تو دیدم همۀ نقشِ جهان را

کاکل زری! از موی پریشانِ تو در باد
بازارِ طلا یاد گرفته نوسان را

در شعر نگنجی چه نیازی است به شاعر
دریا چه کند حافظۀ قطره چکان را

سر را به فدای قدمت می کنم ای دوست
بردارم از این شانه مگر بارِ گران را

در مسجد از او گفتم و دیدم که مؤذّن
ناگاه از او گفت و رها کرد اذان را

غلامعباس سعیدی

سلام و صبحتون دل انگیز
شنبه 14 بهمن 1396 03:15 ب.ظ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻐﺮﻭﺭﺗﺮ ﺑﺎﺷﯽ
ﺗﺸﻨﻪ ﺗﺮﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ…
ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﻓﺘﻨﯽ ﺑﺎﺷﯽ
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﺍﯾﻨﺪ…
ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ…
ﻭ ﺑﯽ ﺭﯾﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﻬﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﯽ
ﺍﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ…
ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ…!
شنبه 14 بهمن 1396 10:23 ق.ظ

صبح
یعنی آغاز؛
در آغاز یک صبح،
این راز برکت است که می نوازد
به برکت سلام کن
سلام
صبحتان به طراوت یك صبح دل انگیز.
صبح قشنگتون بخیر


ممنون از حضورتون

قربانت

مامیترا

شنبه 14 بهمن 1396 05:33 ق.ظ
سلام اسم وبلاگ رو تو ادمین میهن بلاگ دیوم واقعا مطالب خوب بود اما اگه ممکنه بفرمایید عکاس تصویر بالا،کیه با تشکر از شما
شنبه 14 بهمن 1396 12:45 ق.ظ
سلام و درود

ممنون از لطفت
جمعه 13 بهمن 1396 08:01 ب.ظ
شـروع هر کــار خــوب بــا نــام و یـاد خـداســت

همـــان خــدای زیـــبا که داد به ما این کــلاس
بارون مــیاد ریـز ریـز تـو دشـت پــاک و تــمیز
ســلام من به شــما شــکوفــه های عــزیـز
غنـچه های قشـنگم بــچــه هـای زرنگـــــم
امیدوارم خوب باشید همیشه محبوب باشید
بازی کــنید بخـــندید در روی غــــــــم ببندید
چهارشنبه 11 بهمن 1396 11:13 ق.ظ
من با که گویم این که بهارم خزان شده

ماهم به خاک تیره غربت نهان شده

بانوی بی نشان که به هرسو نشان ز اوست

رفت از برم به قامت همچون کمان شده



سلام
شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
بر شما تسلیت باد


چهارشنبه 11 بهمن 1396 08:16 ق.ظ
باید این عشق فقط ثبت_جهانی بشود
تا که ضرب المثلی ورد زبانی بشود

شهره باشد همه جا عشق من و او که فقط
قصه ی لیلی و مجنونِ زمانی بشود

باید این عشق به سرحدّ ِ جنونش برسد
مثل هر "جام جهانی" هیجانی بشود

شک ندارم که اگر قصد جدایی بکند
دل بیچاره ی من تنگ و روانی بشود

دختر ساده ی دهقانم و می ترسم، او
عاشق و شیفته ی دختر خانی بشود

همه ی دلهره ام اینکه به شهرت برسد
شهرتش مایه ی ترس و نگرانی بشود

دستها را نبریدند زنان سر دادند
احتمالاً همه را کشته و "جانی" بشود

آرزویم همه این است که با من باشد
عشقمان مایه ی رَشکِ همگانی بشود

و محال است که دست از سر او بردارم
باید این عشق فقط ثبت جهانی بشود!

مرضیه_فریدونی


سلام و صبحتون به مهر

دوشنبه 9 بهمن 1396 09:56 ب.ظ
سلام و درود


خبرت هست........!


خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست


طاقت بار فراق این همه ایامم نیست


به خدا و به سراپای تو کز دوستیت


خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

سعدی
دوشنبه 9 بهمن 1396 03:23 ب.ظ
زندگی معلم بزرگی است…:
زندگی می آموزد که شتاب نکن.
زندگی می آموزد چیزهایی که می خواهی به آنها برسی وقتی
دریافتشان می کنی می بینی آنقدر هم که فکر می کرده ای مهم نبوده
شاید هم اصلا مهم نبوده شاید موجب اندوهت نیز شده است.
زندگی می آموزد از دست دادن آنقدر هم که فکر می کنی سخت نیست.
زندگی می آموزد همه لحظات تبدیل به خاطراتی شیرین می شوند
بعدا که می گذری و تو در آن لحظه
بی تابی می کردی و این را نمی دانستی.
زندگی زیباست!
یکشنبه 8 بهمن 1396 11:03 ب.ظ
صدف

مردی در كنار ساحل دور افتاده ای قدم میزد ‏.‏ مردی را دید كه به طور مداوم خم می شود و صدف ها را از روی زمین بر می دارد وداخل اقیانوس برت می كند دلیل آن كار را برسید و او كفت:‏" الان موقع مد دریاست و دریا این صدف ها را به ساحل آورده است و اكر آنها را توی آب نیندازم از كمبود اكسیزن خواهند مرد .‏ مرد خنده ای كرد وكفت ‏:‏ ولی در این ساحل هزاران صدف این شكلی وجود دارد ‏.‏ تو كه نمی توانی همه آنها را به آب بركردانی خیلی زیاد هستند وتازه همین یك ساحل نیست ‏.‏ كار تو هیج فرقی در اوضاع ایجاد نمی كند؟ مرد بومی لبخندی زد وخم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و كفت ‏:‏" برای این صدف اوضاع فرق كرد‏"‏
یکشنبه 8 بهمن 1396 10:57 ب.ظ
روی تو گلی ز بوستانی دگرست
لعل لبت از گوهر کانی دگرست

دل دادن عارفان چنین سهل مگیر
با حسن دلاویز تو آنی دگرست

ای دوست حدیث وصل و هجران بگذار
کاین عشق من و تو داستانی دگرست


چو نی نفس تو در من افتاد و مرا
هر دم ز دل خسته فغانی دگرست

تیر غم دنیا به دل ما نرسد
زخم دل عاشق از کمانی دگرست

این ره تو به زهد و علم نتوانی یافت
گنج غم عشق را نشانی دگرست

از قول و غزل سایه چه خواهی دانست
خاموش که عشق را زبانی دگرست

یکشنبه 8 بهمن 1396 10:11 ب.ظ
سلام و درود


گر تو گرفتارم کنی، من با گرفتاری خوشم!

داروی دردم گر تویی، در اوج بیماری خوشم!

#مولانا
یکشنبه 8 بهمن 1396 08:08 ب.ظ
پنداشتید شاخه گلی پرپر است این؟
اهل مدینه! دختر پیغمبر است این
اهل مدینه! سوره کوثر شنیده‌اید؟
شان نزول خط به خط کوثر است این
بعد از پدر چقدر خزان دیده این بهار
اما هنوز از همه گل‌ها سر است این
اشک از کویر راه به جایی نمی‌بَرَد
اما هنوز صاحب چشم تر است این
آتش زیاد دیده در ِ خانه علی
اهل مدینه! سوخته معجر است این
آه از دمی که گفت به دردانه‌اش حسین
: مهمان رسیده است ، صدای در است این
از شانه شکسته و گیسوی سوخته
از هر طرف نگاه کنی مادر است این
ای اهل خصم ، دست جوانمرد بسته‌اید؟
آه از شما که خاطره خیبر است این
ای شاعران شهر‌، از او هر چه گفته‌اید
دیگر سروده‌اید ولی دیگر است این
زن‌های پاکدامن بسیار بوده‌اند
اما میان آن همه زهرا تر است این امیرعلی سلیمانی
شنبه 7 بهمن 1396 10:27 ب.ظ
سلام علیکم

ممنون از حضور پر مهرت
شنبه 7 بهمن 1396 10:27 ب.ظ
شنبه 7 بهمن 1396 10:24 ق.ظ
روز خاموش که شد وقت درخشیدن توست
بهترین لحظه‌ی شب لحظه‌ی تابیدن توست

ابرها پشت به ماهند به تو خیره شدند
ماه پنهان شده هم محو درخشیدن توست

دیده‌ام مثل گلی باز، تو را بعد از این
فکر آشفته‌ی من در هوس چیدن توست

قرن‌ها فاصله باقی است میان من و شعر
این که شاعر شدم از معجزه‌ی دیدن توست

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
شعر دف می‌زند و نوبت رقصیدن توست

پلک بر هم نزنم وقت تماشا به خدا
اوج عاشق شدنم دیدن خندیدن توست

شنبه 7 بهمن 1396 08:31 ق.ظ
مرسی از سؤالات .
پنجشنبه 5 بهمن 1396 05:11 ب.ظ
سلام


زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ریسندگى مى کنم ، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم

و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم

ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .

هنوز سخن زن تمام نشده بود که … در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد

ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند : این پولها را به مستحقش بدهید.

حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟

عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم

ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم

و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار بپردازیم

و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟

سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.



منبع: asriran.com 

چهارشنبه 4 بهمن 1396 08:38 ق.ظ
با اشک شوق و خاک زمین گل درست کرد
ورزیده ات نموده و خوش-گل درست کرد !

در چشم تو برای خودش چای تازه ریخت
از باقی گِل ات شکر و هِل درست کرد !

قدری خدا به طعم لبت فکر کرد و بعد
معجونی از شراب و هلاهل درست کرد …

خنجر کشید و زخم ظریفی به یادگار
بر چهره ات به دقت کامل درست کرد

ای وای از آن زمان که دهان باز می کند
زخمی که از تو نقل محافل درست کرد !

با خنجری که روی نگاهت به جا گذاشت
از یک فرشته مثل تو، قاتل درست کرد !

با شعر خواست نام تو را جاودان کند
یک مشت مرد عاطل و باطل درست کرد !

جایی که در خور تو بداند، زمین نداشت
در سینه های اهل زمین دل درست کرد …

ابلیس عاشق تو شد، «آدم» بهانه بود
عشق تو بود، این همه مشکل درست کرد !


سلام و صبحتون عاشقانه


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


این وبلاگ جهت اطلاع رسانی به همکاران زبان منطقه موچش استان کردستان و تمامی دوستان از سراسر میهن عزیزمان ، ایران می باشد.

مدیر وبلاگ : منیژه حسنی
نویسندگان
نظرسنجی
سلام به همه ی دوستان عزیز ....یک سؤال : به نظر شما کتاب های جدیدالتألیف تونسته جای کتاب های قدیمی رو بگیره؟خوشحال میشم پاسخ بدید.








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :